تبلیغات
از همه رنگ - بن بست!
یکشنبه 6 تیر 1389

بن بست!

   نوشته شده توسط: ساره    

دنیا به وسعت قفسی تنگ می شود

وقتی دلت برای کسی تنگ می شود



وقتی رسیده ای ته ِ بن بست زندگی

یا گیر کرده ای به دو تا دست زندگی



داری کشیده می شوی از سرنوشت ها

مثل دوباره رانده شدن از بهشت ها



جا می گذاری از همه ی عمر یک اثر

چیزی شبیه خاطره ، اما خلاصه تر



یک ردّ پای محو که یعنی تو بوده ای

که سعی کن ، دوباره ، از این خواب بد بپر



دارم از آخرین نفسم حرف می زنم

از انتهای کوچه ی تاریک یک نفر↓



رد می شود ، شبیه من از چشم های تو

در فکر پر کشیدن از این شهر کور و کر



من هیچ چیز از تو به جز " تو " نخواستم

دست مرا بگیر و از این زندگی ببر



از مرگ ، از سیاهی یک عمر انتظار

از سرنوشت تیره ی این شهر داغ دار



از این جهنم ِ ابدی زیر بالشم

هر شب که خواب های تو را درد می کشم



باران نمی زند به کویری که تشنه نیست

دست مرا بگیر ، کنارم فقط بایست



از چشم های من به جهانم نگاه کن

با یک مداد زندگی ات را سیاه کن



دور شکسته تر شدنت یک قفس بکش

حالا فقط به خاطر عشقت نفس بکش



شاید کمی به حس من ایمان بیاوری

به این کویر سوخته باران بیاوری



من عاشقم به عشق خیانت نمی کنم

دست مرا بگیر که عادت نمی کنم



عادت به دیدن ته ِ بن بست ها ، عزیز

به هیچ چیز این قفس تنگ ، هیچ چیز

نظر یادتون نره!


albertinazachary.hatenablog.com
شنبه 14 مرداد 1396 11:39 ق.ظ
If you want to improve your knowledge only keep visiting this website and be
updated with the latest news posted here.
پوریا پارسا
دوشنبه 7 تیر 1389 06:09 ب.ظ
خیلی قشنگ بود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر